به نام خدا

خرگوش فداکار

           خرگوش جوانی از دشت زیبایی رد می شد. روباهی متوجه او شد و او را دنبال کرد . روباه

خیلی گرسنه بود می خواست به هر نحوی شده خرگوش را به چنگ آورد و بخورد. خرگوش جوان با

سرعت و چالاکی دوید و  از روباه فاصله گرفت. روباه نگاهی به او انداخت و گفت:" من هر چه قدر هم

سریع باشم به پای این خرگوش نمی توانم برسم." در همین موقع بود که خرگوش کوچکی آن خرگوش

جوان را دید. خرگوش کوچولو که در بین بوته ها پنهان شده بود بیرون آمد و به بهانه ی بازی دنبال آن

خرگوش جوان دوید. روباه که به گرد خرگوش جوان نمی توانست برسد متوجه خرگوش کوچولو شد و

گفت:" آن یکی را که نمی توانم بگیرم ولی این خرگوش کوچولو را به راحتی می توانم به چنگ آورم."

خرگوش که با قدرت و سرعت می دوید وقتی جان خرگوش کوچولو را در خطر دید ایستاد در آن لحظه

خطرناک نگاهی به او انداخت و گفت :"کوچولو بد موقعی بیرون آمدی ."روباه دنبال ماست ترس تمام

وجود خرگوش کوچولو ا فرا گرفت خرگوش جوان به او گفت:" نترس تو فرار کن من جلوی او را می گیرم."

خرگوش کوچولو با ترس و عجله پا به فرار گذاشت .خرگوش جوان سر جایش ایستاد. روباه که متوجه

ایستادن او شد به طرفش آمد روباه با دهانی باز و گرسنه با سرعت می دوید تا خرگوش را به چنگ

آورد و بخورد . خرگوش جوان، خرگوش کوچولو را نگاه می کرد تا مطمئن شود که او دور شده است.

روباه داشت از راه می رسید خرگوش جوان تنها راه چاره را در آن دید که به خاطر نجات خرگوش کوچولو

طعمه ی روباه شود .روباه با سرعت از راه رسید و کنار خرگوش ایستاد. روباه نگاهی به او انداخت دور

او چرخی زد و گفت:" چرا فرار نمی کنی ؟ "خرگوش جوابی نداد .روباه پرسید:" تو به خاطر نجات آن

بچه خرگوش خودت را به خطر انداخته ای این طور نیست ؟" خرگوش جوابی نداد. روباه نگاهی به او

کرد و گفت:" می دانم که به خاطر نجات آن خرگوش ایستادی من خیلی گرسنه ام اما توانایی خوردن

خرگوش فداکاری را ندارم که دلی قوی تر از بدن ضعیفش دارد و به احترام فداکاری تو من دیگر هیچ

خرگوشی را از این صحرا شکار نخواهم کرد و با سرعت از آن جا دورشد. 

                                                                                         محمدحسین قاسمی