حکایت ضرب المثل نان گدایی را گاو خورد، دیگر به کار نرفت
به نام خدا
حکایت ضرب المثل نان گدایی را گاو خورد، دیگر به کار نرفت
گدا قانع شد و گفت: "من از راه دوری آمدم یه ساعتویی ایجو دراز می شم." توبره ی
گداییش را گذاشت كنار دستش و خواب غفلت و بی عاری او را از جا برداشت. شیار كار
هم مشغول شیاركردن و شخم زدن بود تا كارش تمام شد. گاوهایش را طبق معمول ول
كرد كه بروند آب بخورند، خودش هم رفت یك گوشه نشست كه خستگیش در برود. یكی
از گاوها خود را به توبره ی گدا رساند و سفره ی نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیاركار
متوجه شوند گاو نان را بلعید. شیاركار
خود را به گاو رساند و چوب را كشید به بخت گاو و حالا نزن كی بزن. گدا ماتش زد و
گفت: "بابا طوری نشده، نشنیدی می گن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی
تفاوتی نداره".
شیاركار كه گاوش فرار كرده بود، تو سر خودش میزد و خداخدا میكرد. باز گدا گفت:
"بابا! من حرفی ندارم، دیگه تو چرا خودته میزنی بیا منه بزن وای به حال حیوون زبون
بسته كه به گیر تو آدم ندیده افتاده؛ تو كه راضی نمیشی گاوت نون كس دیگه را بخوره
چطور راضی می شی زن و بچهت نون تو را بخورن؟"
شیاركار گفت: "ها راست می گی ولی اینجور نیس، تو میری تو ده ، باز نونی گدایی
میكنی اما گاو من كه نون گدایی خورد دگر به كار نمی ره".
روایت دوم
حکایت ضرب المثل نان گدایی را گاو خورد، دیگر به کار نرفت
شیاركاری با یك بند گاو در صحرا
مشغول شخم زدن و کشت گندم بود گدایی آمد و با
چاخان و زبان بازی، سیفال تو پالان ( چالوسی) شیار كار كرد و شروع كرد به دعا و ثنایی
كه مرسوم گداها است كه: "خدا بركت بده، چشمه خواجه خضره، بركت به گوشه كرت
باشه، یه مش گندم به من بده پیش خدا گم نمی شه". شیار كار گفت: "بابا این گندما
به این زحمت می باس برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل
و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بكشیم تا فصل تابستون گندمی درو كنیم و
خودمون و بچه بارمون و اهت و عیالمون و ارباب و مباشر و حیوون و حشر و مرغ و چرغ
و یه مش زن و مرد شهری هم بخورن ما وسیله كار وسیلهساز
هستیم؛ تو هم زحمت بكش بهتر از بی كاری و گداییه از همه گذشته ، گندم بذره و مال
اربابه و من دست حروم به اون دراز نمیكنم بركتش ورداشته می شه".
چاخان و زبان بازی، سیفال تو پالان ( چالوسی) شیار كار كرد و شروع كرد به دعا و ثنایی
كه مرسوم گداها است كه: "خدا بركت بده، چشمه خواجه خضره، بركت به گوشه كرت
باشه، یه مش گندم به من بده پیش خدا گم نمی شه". شیار كار گفت: "بابا این گندما
به این زحمت می باس برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل
و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بكشیم تا فصل تابستون گندمی درو كنیم و
خودمون و بچه بارمون و اهت و عیالمون و ارباب و مباشر و حیوون و حشر و مرغ و چرغ
و یه مش زن و مرد شهری هم بخورن ما وسیله كار وسیلهساز
هستیم؛ تو هم زحمت بكش بهتر از بی كاری و گداییه از همه گذشته ، گندم بذره و مال
اربابه و من دست حروم به اون دراز نمیكنم بركتش ورداشته می شه".
گدا قانع شد و گفت: "من از راه دوری آمدم یه ساعتویی ایجو دراز می شم." توبره ی
گداییش را گذاشت كنار دستش و خواب غفلت و بی عاری او را از جا برداشت. شیار كار
هم مشغول شیاركردن و شخم زدن بود تا كارش تمام شد. گاوهایش را طبق معمول ول
كرد كه بروند آب بخورند، خودش هم رفت یك گوشه نشست كه خستگیش در برود. یكی
از گاوها خود را به توبره ی گدا رساند و سفره ی نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیاركار
متوجه شوند گاو نان را بلعید. شیاركار
خود را به گاو رساند و چوب را كشید به بخت گاو و حالا نزن كی بزن. گدا ماتش زد و
گفت: "بابا طوری نشده، نشنیدی می گن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی
تفاوتی نداره".
شیاركار كه گاوش فرار كرده بود، تو سر خودش میزد و خداخدا میكرد. باز گدا گفت:
"بابا! من حرفی ندارم، دیگه تو چرا خودته میزنی بیا منه بزن وای به حال حیوون زبون
بسته كه به گیر تو آدم ندیده افتاده؛ تو كه راضی نمیشی گاوت نون كس دیگه را بخوره
چطور راضی می شی زن و بچهت نون تو را بخورن؟"
شیاركار گفت: "ها راست می گی ولی اینجور نیس، تو میری تو ده ، باز نونی گدایی
میكنی اما گاو من كه نون گدایی خورد دگر به كار نمی ره".
روایت دوم
زارعی در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشهای بسته بود و خودش به دنبال
كارش
رفته بود؛ یك نفر پیلهور آمد و در نزدیكی گاو بار انداخت و از كثرت خستگی به خواب رفت.
گاو هم خودش را به خورجین پیلهور رساند و سرش را توی خورجین كرد و هرچه
خوردنی در آن بود خورد. پیلهور پس از مدتی بیدار شد دید گاو هرچه خوردنی داشته
خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت كه خسارت خودش را از او بگیرد. وقتی كه
مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد: "اشتباه كردی تو باید پول گاو مرا بدهی"
پیلهورگفت: "چرا من باید پول گاو تو را بدهم؟" صاحب گاو جواب داد: "برای این كه تو
لقمه ی گدایی به گاو من دادی و گاو كه نان گدایی و نان مفت خورد
دیگر به درد كار نمیخورد".
رفته بود؛ یك نفر پیلهور آمد و در نزدیكی گاو بار انداخت و از كثرت خستگی به خواب رفت.
گاو هم خودش را به خورجین پیلهور رساند و سرش را توی خورجین كرد و هرچه
خوردنی در آن بود خورد. پیلهور پس از مدتی بیدار شد دید گاو هرچه خوردنی داشته
خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت كه خسارت خودش را از او بگیرد. وقتی كه
مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد: "اشتباه كردی تو باید پول گاو مرا بدهی"
پیلهورگفت: "چرا من باید پول گاو تو را بدهم؟" صاحب گاو جواب داد: "برای این كه تو
لقمه ی گدایی به گاو من دادی و گاو كه نان گدایی و نان مفت خورد
دیگر به درد كار نمیخورد".
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:17 توسط محمدخوئی
|
با عرض سلام و خسته نباشید، وبلاگی که پیش روی شماست، با هدف اگاهی رسانی به دانش آموزان و اولیای آن ها و نیز تبادل نظر با همکاران ارجمند جهت پیشبرد روزافزون آموزش و پرورش نونهالان میهنمان، راه اندازی شد. امید است از راهنمایی های شما عزیزان بهره مند شویم.متشکرم. محمدخویی