به نام خدا

http://s2.picofile.com/file/7839611070/fun500.jpg

روزی روزگاری ، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل  کوه راز و نیاز خدا می کرد، آن

قدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر

می کرد تا از طعام بهشتی ، برای او ببرند و او را بدین گونه سیر نمایند...

بعد از ۷۰سال عبادت ، روزی خداوند به فرشتگانش گفت : امشب برای او طعام نبرید ،

بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هرچه منتظر غذا شد ، خبری نشد، تاجایی که

گرسنگی بر او غالب شد.طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی

که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد ، بت پرست ۳ قرص نان به او

داد و او به سمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد ، جلوی راه او را گرفت...

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او به راهش ادامه دهد ،

سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت ، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و

خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.

مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه

بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آن را ببرم!

سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سال های سال سگ در

خانه ی مردی هستم ، شب هایی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شب هایی هم

که غذا نداد باز هم پیشش ماندم ، شب هایی که مرا از خانه اش راند ، پشت

در خانه اش تا صبح نشستم...

تو بی حیایی ، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هرچه

خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید ، فراموشش کردی و از او بریدی

و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی.......مرد

با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد.